![]() |
![]() |
|
| اونهايي که همديگه رو دوست دارن مي خوان توي يه هوا نفس بکشن |
|
چه روزایی که نگذشته یادش بخیر امشب مثل اون روزا که هم خوش بودم و هم ناخوش هوای نوشتن دارم ای کاش ما آدما انقدر خودخواه نبودیم همه چیزو فقط واسه خودمون نمی خواستیم ای وااااااااااای دلم داره می ترکه از این همه غم آخه تا کِی باید توی خلوت خودم توی سیاهیه شب با صدای خفه گریه کنم؟؟؟ تا کی ؟؟؟ دارم میمیرم و باز ادامه میدم.بعضی وقتا فکر میکنم عجب پوست کلفتی دارم . آخه آدم اینهمه به چشم ببینه و تجربه کنه بازم سر پا بمونه!!!! نمی دونم تا کجا می کشم ولی دیگه مثل قبل نیستم ... این قلب دیگه بدجوری صداش دراومده... آخه بابا اون که دیگه آدم نیست هی به روی خودش نیاره ... هی روزگار کجایی؟؟؟ خداوندا خودت انقدر زیبا جهانت را چقدر زشت آفریدی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:19 توسط نوشا |
|
|
می خوام بکم که ...
پر از بغضم و نمناک رعدی نيست مترسکم می گريد.... بادبادکم آرميده و قلبم.... کوير پوستم را لمس می کنی جوانه می زنم.... چقدر می توانم وسيع باشم تو.... دستانم تشنگـــــی لبانت را بی پاسخ نمی گذارند و می دانم
برايت دعا می کنم بيا بيش... برو می بوسمت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 23:59 توسط نوشا |
|
|
بي گاهان به غربت به زماني که خود در نرسيده بود چنين زاده شدم در بيشه ي جانوران و سنگ ، و قلبم در خلاء تپيدن آغاز کرد . گهواره ي تکرار را ترک گفتم در سرزمين بي پرنده و بي بهار . نخستين سفرم باز آمدن بود . دريافتم که بشارتي نيست چرا که سرابي در ميانه بود . دوردست اميدي نمي آموخت. دانستم که بشارتي نيست : اين بي کرانه زنداني چندان عظيم بود که روح از شرم ناتواني در اشک پنهان مي شد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 22:31 توسط نوشا |
|
|
||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 15:57 توسط نوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تو همونی که می گفتی تو دنیا هیچکــی مثل مـــن پیدا نمـــی شـه
|
| پیوندهای روزانه |
|
عشق ، شمشیر زندگی دختر تنها آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
دوست یابی یاهو آپلود فایل آپلود عکس |
|
RSS
|